ای فرشته ی ثروت ودارایی از تو می خواهم تا در قرعه کشی بانک ملت یک ماشین ریو برایم به ارمغان آوری
Monday, November 13, 2006
با سلام خدمت فرشته ی ثروت ودارایی
ای فرشته ی ثروت ودارایی از تو می خواهم تا در قرعه کشی بانک ملت یک ماشین ریو برایم به ارمغان آوری
ای فرشته ی ثروت ودارایی از تو می خواهم تا در قرعه کشی بانک ملت یک ماشین ریو برایم به ارمغان آوری
Monday, September 25, 2006
هه هه هه هه هه
دانشجو شدم
دیدی گفتم هرچی بخوام خدا بهم میده فقط کافیه ایمان داشته باشم که میشه این اولیش بود یا نه قبلا هم خیلی چیزها بهم داده که متوجه نشدم خوب از خدای خوبم سپاسگذارم
Friday, September 08, 2006
چه روز خوبی رو به شب رسوندم پر از خبرهای خوب بود
اولیش این بود که صبح از خواب بیدار شدم اومدم پای کامپیوتر اونو روشن کردم کانکت شدم سایت آزمون رو باز کردم دیدم مهندسی صنایع قبول شدم خیلی ذوق کردم
می دونم یه خورده سخته اما ایمانی که به یاری خدا دارم و اعتقاد دارم مثل همیشه کمکم می کنه
دومین خبر خوب خبر نبود یه سورپریز بود و این بود که موبایل دارشدم و واسه اون هم یه سری ذوق کردم
خلاصه روز خوبی بود
پنجشنبه 16 شهریور
Tuesday, August 01, 2006
چه قدرعالی دوباره دارم لذت نوشتن روی این صفحه ی بی جان رواحساس می کنم ولذتم به خاطر این هست که با کلماتم به آن جان می دهم
برای اولین بار در این چند سال اخیر سرشار از امید شده ام
امیدی که خیلی برایم شورانگیز است و به جلو حرکتم می دهد و نمی گذارد بایستم ودر این حرکت افقی پر نور می بینم که برایم انرژی مثبت می فرستد
الحمد الله دارم روز به روز بهتر و بهتر میشم
راستی با هر سختی که بود دیدید که پیش دانشگاهیم رو هم تموم کردم پس باید به خودم افتخار کنم
تا بعد
Wednesday, March 22, 2006
Monday, February 06, 2006
هجدهمین سال تولدم وسالروز ورودم به این دنیای زیبا را به میثم های درونم تبریک می گویم . به میثم هایی که عاشقانه تلاش می کنند تا میثمی واحد را نمایان کنند
سال هجدهم با تمام فرازونشیب هایش با تمام سختی و آسانی هایش با تمام غم و شادی هایش با تمام یئس و امیدهایش با تمام ترس و بی پروایی هایش با تمام خزیدن و پروازهایش گذشت و بازهم دلیلی می یابم تا دوباره خدا رو شکر کنم
اما ناراحتم چون دیگر هیچ وقت هجده ساله نمی شوم دیگر درک هجده ساله ها رو ندارم و نمی توانم رفتار آنها را هم داشته باشم
حالا باید به نوزده سالگی عادت کنم امید وارم سال خوبی برایم باشه
Wednesday, November 30, 2005
Sunday, November 20, 2005
شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلبم سخن بگوید هم از بازویم ؟
شبانه
شعری چنین
چگونه توان نوشت
*
من آن خاکستر سردم که در من
شعله ی همه ی عصیان هاست
من آن دریای آرامم که در من
فریاد همه طوفان هاست
من آن سرداب تاریکم که در من
آتش همه ایمان هاست
............. شاملو ...............
Friday, November 11, 2005
سلام
بالاخره سرما اومد خیلی منتظرش بودم کمی نگران شدم که نکنه دیر کنه اما نه وفادار بود و زود اومد
حالا دیگه انتظارم واسه بارون باریدن بیهوده نیست
اما فصل هم داره با من راه میاد این یه اصطلاح بود یعنی رسیدم به اون فصلی که همیشه برام دوست داشتنی بوده و هست
یادش بخیر مدرسه شهید طهماسبی هر وقت بارون یا اگر برفی می بارید با اصرار کردن به مامانم مجبورش می کرد تا خونه پیاده بریم بعد مریض می شدم و یک هفته می خوابیدم تو تب و تو هپروت سیر می کردم من هم بد مریضی دو نفری بلندم می کردن خلاصه خیلی باحال بود
خب دیگه برم
خداحافظ
بالاخره سرما اومد خیلی منتظرش بودم کمی نگران شدم که نکنه دیر کنه اما نه وفادار بود و زود اومد
حالا دیگه انتظارم واسه بارون باریدن بیهوده نیست
اما فصل هم داره با من راه میاد این یه اصطلاح بود یعنی رسیدم به اون فصلی که همیشه برام دوست داشتنی بوده و هست
یادش بخیر مدرسه شهید طهماسبی هر وقت بارون یا اگر برفی می بارید با اصرار کردن به مامانم مجبورش می کرد تا خونه پیاده بریم بعد مریض می شدم و یک هفته می خوابیدم تو تب و تو هپروت سیر می کردم من هم بد مریضی دو نفری بلندم می کردن خلاصه خیلی باحال بود
خب دیگه برم
خداحافظ
Saturday, October 29, 2005
برگشتم
بعد از غیبت طولانی باز آمدم
خیلی خوشحالم چون دیگر دلیلی برای ناراحتی نگرانی و غم ندارم
روزها همانطور که دوست داشتم سپری می شن و دیگر هیچ اذیتی نمی کنن
تنوع زندگی بیشتر شده و داره از یکنواختی در میاد
به نظر من اگر در هر چیزی تنوع باشد قشنگ تر است اما اگر لذت هم به طور مداوم و یکنوات باشد دیگه لذت معنی واقعیش رو از دست می ده
من فکر کنم به اون تناسب بین شادی وغم دارم نزدیک می شم
دارم پیشرفت می کنم به طوری که برام کاملا واضح است انرژی بدنم زیاد شده کمتر خسته می شم
و تشکر مخصوص از خدا می کنم
Sunday, September 18, 2005
دوستم داشته باش بادها دلتنگند دستها بیهوده چشمها بیرنگند
دوستم داشته باش شهرها می لرزند برگها می سوزند یادها می گندند
باز شو تا پرواز سبز باش از اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز
Wednesday, September 14, 2005
Saturday, September 10, 2005
امشب خیلی خوشحالم
چون
خیلی آزادم سبکم آرامم
راحت نفس می کشم می خندم صحبت می کنم
با اطمینان راه می روم محکم قدم بر می دارم هنگام راه رفتن سرم بالاست رو به رو را نگاه می کنم لغزش ندارم استوار می ایستم
.نگران نخواهم بود چه اتفاق می افتد یقین دارم به موفقیت
فکرم آزاد است هیچ چیز فکرم رو مشغول نکرده
.از هر چیز لذت می برم از زندگی هم لذت می برم
از مرگ نمی ترسم چون هرچیزی به وقتش زیباست
درست مثل کودکیم شدم
دلیل این همه قشنگی را می دانم
پس
خدا را شکر می کنم
پس
خدا را شکر می کنم
Monday, August 29, 2005
من دارم بزرگ می شم
چون تازه دارم خیلی چیزهارو می فهمم
فهمیدم
بخواهم یا نخواهم
خیلی بخواهم یا کم بخواهم
چه موقع بخواهم یا چه موقع نخواهم
واقعا بخواهم یا بی تفاوت بخواهم
فهمیدم
فکر بکنم یا فکرنکنم
بزرگ فکرکنم یا کوچک فکرکنم
درچه مورد فکربکنم یا درچه مورد فکرنکنم
فهمیدم
دوست داشته باشم یا دوست نداشته باشم
چه قدردوست داشته باشم یا چه قدردوست نداشته باشم
فهمیدم
.................... یا ....................
چون تازه دارم خیلی چیزهارو می فهمم
فهمیدم
بخواهم یا نخواهم
خیلی بخواهم یا کم بخواهم
چه موقع بخواهم یا چه موقع نخواهم
واقعا بخواهم یا بی تفاوت بخواهم
فهمیدم
فکر بکنم یا فکرنکنم
بزرگ فکرکنم یا کوچک فکرکنم
درچه مورد فکربکنم یا درچه مورد فکرنکنم
فهمیدم
دوست داشته باشم یا دوست نداشته باشم
چه قدردوست داشته باشم یا چه قدردوست نداشته باشم
فهمیدم
.................... یا ....................
Monday, August 22, 2005
Sunday, August 14, 2005
میثم دیدی رسید
امروز دقیقا اون سه ماه دیگه ای که دقیقا سه ماه پیش نگران امروزت بودی ولی نگرانی تو بیهوده بود پس همیشه یادت باشد که
هیچ گاه نگران اینده نباشی
هیچ گاه غصه ی گذشته را نخوری
امروز دقیقا اون سه ماه دیگه ای که دقیقا سه ماه پیش نگران امروزت بودی ولی نگرانی تو بیهوده بود پس همیشه یادت باشد که
هیچ گاه نگران اینده نباشی
هیچ گاه غصه ی گذشته را نخوری
..............همیشه در حال سیر کنی..............
و از الآنت نهایت لذت را ببری
و از الآنت نهایت لذت را ببری
Tuesday, August 09, 2005
میثم چرا اینطوری شدی
چرا اینقدر ناراحتی چرا اینقدر نگرانی
چرا اینقدر می ترسی چرا اینقدر پریشونی
چرا اینقدر مصطربی چرا اینقدر غمگینی
چرا اینقدر ساکت و بی حال شدی
چرا اینقدر بغض کرده ای
چرا مثل آدمهایی که به پوچی رسیدن شدی
تو که آخه واسه این حرفها خیلی کوچیکی تازه اول زندگیته تازه میخوای بفهمی دنیا چی هست تو که چیزی رو از دست ندادی یا از هم سنهای خودت چیزی عقب تر نیستی پس غصه ی چی رو می خوری هرچی رو که میخوای برو دنبالش بدست بیارش تو هروقت هرچی رو که خواستی واسه یک لحظه هم شده در اختیارت بوده درسته اون چیزی که تومی خوای درشرایط تو خیلی سخته اما اگه تلاشت رو بکنی حتما روزی در اختیار توست
میثم دوستت دارم
Saturday, July 30, 2005
من هنوز خودم رو نشناختم خیلی جالب
هنوز دردم رو نفهمیدم چی هست
هم می خندم هم گریه می کنم
هم می خوام هم نمی خوام
هم هستم هم نیستم
هم دوست دارم هم دوست ندارم
هم شادم هم غمگین
هم می تونم
و هم می تونم


